
خاطره ي حياطمون تو يه صبح قشنگه زمستوني ...
داره بارون مياد يه بارون تند تند انگار آسمون گريش گرفته هق هقش همه رو به گريه انداخته
درخت خرمالوي تنومند تو حياط كه از برگ عريانه دستاشو رو به آسمون بلند كرده انگار داره قنوت
مي گه رزهاي كنارش كه كمرشكسته به نظر مي رسن با چند تا برگ پلاسيده
سعي مي كنن خودنمايي كنن انگار دارن سجده مي كنن .
تو حياط سرد خونمون ياسا عطر نمي پاشونن چند تا كلاغ سياه بدجنس دارن با قار قارشون
صداي بارونو خراب مي كنن .تگرگ و بارون مرتب دارن جاشونو با هم عوض ميكنن
آخ ! دونه هاي تگرگ خيلي درشته شمعدونيا دردشون مي گيره دست و پاشونو
جمع كردن كه از سيلياي محكم باد وتگرگ در امون باشن .
منم تو اتاق نشستم يه موسيقي آروم به فضاي اتاق يه آرامش عجيب داده ،
يه روز خيلي عجيبه ، خيلي قشنگه اگه اينجا بودي منظورمو متوجه مي شدي !...
منم از جام بلند شدم پرده رو يواشكي كنار زدم كه درختا ، بارون ، گلا ، شمعدونيا و
حتي كلاغا آروم به كارشون ادامه بدن ...
![]()
![]()
Our yard and it's memories in a winter morning
It's raining and the sky is crying
Big khormalou tree that is empty of leaf is praying the big God
The leafy roses turn into old clothes very dismal are praying too
The yard is so cold with no smile of flowers
crows With their bad voices break a calmness, They destroy the sound of rain
Nice shamdanies try to protect themselves of wild wind
A calm music is audible in the warm room . it's so calm but a little strange
I go into hiding and see the yard, because I don't want to break the
childhood story of yard…
![]()
![]()
از خیلی خوب.... به خیلی بد.... چقدر زود رسیدم