جاده ها با خاطره ی قدمهای تو بیدار می مانند

  که روز را پیش باز می رفتی

  هر چند سپیده تو را

   از آن پیشتر دمید

                    که خروشان بانگ سحر کنند.             


آرام آرام در جاده ی افکارم قدم می زنم.تردیدی ابهام انگیز سراسر آن را فرا گرفته است و خود

 نیز با آن آمیخته شده ام.بی آنکه بدانم در پی چه هستم خواهان یافتن راهی می باشم.

راهی که پرده از ابهام وجودم کنار زند و مرا به پاسخی برساند.

نمیدانم اکنون که من در خیال خود با تو سیر می کنم تو در خیال که هستی!

نمیدانم می توانم یادها و خاطراتت را تکیه گاهی امن برای خود قرار دهم!

ناگهان صدایی مرا به خود فرا می خواند.قطره ای بود زلال و پاک.خواهان فرو ریختن بود.

میخواست از دنیای خیال من خارج شود و چشمهایم را ترک گوید.

نمی خواستم او نیز همانند من رو به زوال بگذارد ولی چاره چه بود؟او نیز همچون من

خود را به دست ستمگر تقدیر سپرد و فروریخت و محو شد.

تنها اثری از او بر جای ماند که تا لختی دیگر او نیز رو به  

نیستی خواهد گذاشت.

آنگاه به خود می آیم.طراوت نسیم صبح دم را بر گونه های خود حس می کنم و گرمای انوار

 سپیده دم را لمس.گویی وقت رفتن بود.آری باید بار بست از این جاده ی موهوم

 و در راه دگری شد.بدرود افکار خیس من.تا دیداری دوباره...