صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته... 
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 18:34 توسط سارا |
به اوج رسیدن رو از دود یاد بگیر به بالاها فکر کن رسیدن به خوشبختی خوشبختی که مال توه فقط تو بگیرش و از دستش نده ولی اینو بدون خوشبخت ترین آدما کسیه که: خوشبختی رو تو خونه ی خودش دنبال می کنه.

![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:4 توسط سارا |
خانه ی کوچک من _ دل من قاصدک سر راهت به خانه ی کوچکم سری بزن ، برای هر دومان جا هست زیاد دور نیست، نشانی راستی دارد درست پشت بیشه زار اندیشه هاست، نزدیک ساحل خوشبختی است، لب جاده ی زندگی است ، کنار دشت حیات، زیر آسمان آبی، کنار تپه ی پاکی هاست، مشرف به دشت شقایق هاست و با باغ آلبالو همسایه است، خانه ی کوچک من _ دل من با آنکه به اندازه ی یک قوطی کبریت است، اما بامی از ابرهای سخاوت دارد و گلیمی ساده از نقش های گل یاس، دری دارد که به سوی محبت باز است و خشت دیوار آن از آینه است، خانه ی کوچک من ساعتی دارد که زمانی با ان نیست و به ابدیت وصل است، چراغی دارد که از ایثار می سوزد و پلکانی که به موفقیت راه دارد . خانه ی کوچک من از تکبر خالی است و ریا نقش تابلوی روی دیوار نیست . خانه ی کوچک من در جایی است که همسایگانی چون مهر و صفا دارد که گرد تنهایی را با گلبرگ محبت می گیرند و پلاک در خانه رمزی دارد که سرآغاز همه ی دوستی ها است. قاصدک زود بیا ! منتظرم و سر راهت به عشق و محبت و مهر و صفا بگو تا آنها نیز بیایند. زیر خانه ی کوچک من، با آن که به اندازه ی یک قوطی کبریت است ولی جا برای همه ی خوبان دارد. قاصدک، قاصدک ! زود بیا منتظرم ... 
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:26 توسط سارا |
عشق آن نیست که به هم خیره شویم عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم. LOvE IS NOT TO STARE TO EACHOTHER IT IS LOOkING AT JUST THE SAME ···POINT YYYY 
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:19 توسط سارا |
یادت باشه : به نظر من، زندگی بهتر از مرگه! حداقل به خاطر لبخند مادر، دل یه دوست که به خاطر ما می تپه و یک بشقاب چیپس! Remember I think life is better than death leastwise for a mother’s smile some one who loves you and a plate of chips... ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:9 توسط سارا |
آینه های زنگ زده ام را صدا می زنم و جامه های شلوغم را به سکوت دعوت می کنم، شمع ها را زنده نگاه می دارم، کتاب های خسته ام را می بندم، سلول هایم را از ترانه های رهایی لبریز می سازم و در بیشه های بلوط و گردو دعا می خوانم . تو را در برج های عاج، در چشم های درخشان بودا و در سپیده دم بارانی عشایر جستجو می کنم . « هیچ چیز نمی تواند بین من و تو فاصله باشد، نه دیوار، نه سیم های خاردار. » اگر تو در کنارم باشی، می توانم با اولین قطاری که از دوردست می آید به سوی بهار بروم، جنگل های وحشی را بر زانوانم بنشانم و نوازش کنم ، با کودکان در آسمان هفتم قدم بزنم و دفتر شعرم را روی شمعدانی های دلتنگ بگذارم . با تو آوازهای برهنه ی من شنیدنی و اشکهای عاشقانه ام دیدنی است، با تو چراغی که در قلبم خاموش شده است، به ناگاه روشن می شود و معجزه های معطر دوروبر مرا فرا می گیرد. پیش از آنکه نگاه ساده ام را حراج کنم بیا و مرا از این خیابان های شلوغ عبور بده! بیا تا با هم از نردبان مهتاب بالا رویم و لا به لای پرهای فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگردیم . بیا تا قبل از اینکه مردگان به سرازیری صبح برسند، از خاکستر خودمان بیرون بیاییم و دور از سنگ های سیاه در افقی روشن نماز بخوانیم . بیا تا گیسوان تر خود را در باد شمال رها کنیم و آنقدر اوج بگیریم تا عاشقان قدیمی دوباره برای هم نامه بنویسند ...
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:13 توسط سارا |
خدای من و سرور من بر من رحم آور در آن حالی که در بستر افتاده و دست های دوستان مرا پهلو به پهلو می کنند و بر من رحم آور در آن حالی که بر روی مغتسل افتاده و همسایگان شایسته ام غسلم می دهند. بر من رحم آور در آن حالی که در تابوت قرار گرفته و نزدیکان اطراف جنازه ام را به دست گرفته اند و در میان آن خانه ی تاریک ( قبر) به وحشت و غربت و تنهایم رحم کن...

![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:4 توسط سارا |
بچه ها با خداشون چیا می گن؟! خدای عزيز! خدای عزيز! خدای عزيز! خدای عزیز!![]()
![]()
![]()


به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟![]()
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و خواهرم که مؤثر بوده.![]()
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم.![]()
خدای عزیز!
شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط پنج نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم.![]()
در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟![]()
خدای عزیز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟![]()
خدای عزیز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟![]()
خدای عزیز!
آيا تو وافعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟![]()
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ ![]()
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
![]()
![]()
![]()
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که «نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟» اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.![]()
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.![]()
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی.![]()
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.![]()
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها!![]()
خدای عزيز!
من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
![]()
خدای عزيز!
فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.![]()
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.![]()
خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند.
مگر نه؟![]()
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.![]()
خدای عزيز!
ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده.![]()
خدای عزيز!
آدمهای بد به نوح خنديدند «تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم.
![]()
خدای عزيز!
فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم.![]()
خدای عزيز!
هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.![]()
« برگرفته از کتاب نامه های بچه ها به خدا
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:25 توسط سارا |
من از اشک ها و خنده ها خسته شدم و از مردمی که می گریند و می خندند و از آنچه که ممکن است از این پس پیش آید از برای مردمی که می کارند و می دروند من از روزها وساعت ها ملالم از غنچه های پرپر شده ی گلهای نازا از آرزوها و احلالم و قدرتمندی ها و از هر چیز به جز خواب... 
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 توسط سارا |
همتون به کلبه من خوش اومدید ..... 
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 18:2 توسط سارا |
| ||||||